اقتصاد در روایت کلاسیک، اغلب با مسئلهی کمیابی تعریف میشود. تعبیر مشهور لیونل رابینز، اقتصاد را «مطالعهی رفتار انسانی در نسبت با اهداف و وسایل کمیاب با کاربردهای بدیل» معرفی میکند. از سوی دیگر، دائرةالمعارف بریتانیکا نیز اقتصاد را علمی میداند که تولید، توزیع و مصرف ثروت را تحلیل و توصیف میکند. این دو تعریف هنوز هم مهماند، اما برای فهم اقتصاد امروز کافی نیستند؛ زیرا اقتصاد معاصر فقط درباره «منابع» نیست، درباره انتخاب است: چه کسی، با چه اطلاعاتی، در چه زمانی، میان کدام گزینهها و با چه محدودیتهایی تصمیم میگیرد.
همین جابهجاییِ کانون توجه، یکی از دلایل اهمیت هربرت سایمون در اقتصاد مدرن است. جایزه نوبل اقتصاد در سال ۱۹۷۸ دقیقاً بهخاطر پژوهش او درباره «فرایند تصمیمگیری درون سازمانهای اقتصادی» به او اهدا شد. بیانیه نوبل تصریح میکند که نظریههای سایمون برای فهم برنامهریزی، بودجهبندی و کنترل در کسبوکار و اداره عمومی اهمیت مستقیم دارند. در صفحهی معرفی او نیز نوبل توضیح میدهد که نظریههای اقتصادی کلاسیک، بنگاهها را کاملاً عقلانی و صرفاً در پی بیشینهسازی سود میدیدند، در حالیکه سایمون نشان داد انسانها در تصمیمگیری از عقلانیت کامل فاصله میگیرند و شرکتها را میتوان سیستمهایی سازگارشونده با مؤلفههای فیزیکی، انسانی و اجتماعی دانست. بنابراین، اقتصاد سازمانی از اینجا به بعد فقط بحث محاسبهی بهینه نبود؛ بحث طراحی تصمیم در شرایط اطلاعات ناقص و محدودیت شناختی هم شد.
اگر سایمون عقلانیت کامل را محدود کرد، دنیل کانمن و آموس تورسکی نشان دادند که حتی در انتخابهای سادهی تحت ریسک هم رفتار انسان با مدل کلاسیک فاصله دارد. نوبل در توضیح جایزه کانمن مینویسد که او با ادغام یافتههای روانشناسی در علم اقتصاد، بهویژه درباره داوری و تصمیمگیری تحت عدمقطعیت، شاخهای تازه از اقتصاد را صورتبندی کرد. در مقالهی بنیانگذار Prospect Theory نیز کانمن و تورسکی تصریح میکنند که نظریه مطلوبیت مورد انتظار، بهعنوان مدل توصیفی تصمیمگیری زیر ریسک، کافی نیست. آنها نشان میدهند افراد نسبت به پیامدهای قطعی حساسیت نامتقارن دارند، نتایج را بیشتر در قالب سود و زیان میفهمند تا وضعیت نهایی دارایی، و وزنهای تصمیمگیریِ آنها لزوماً با احتمالهای واقعی یکی نیست. این چرخش فکری یک نتیجه روشن داشت: اقتصاد بدون روانشناسی تصمیم، اقتصادِ ناقصی است.
اما اقتصاد فقط با محدودیت شناختی توضیح داده نمیشود؛ مسئلهی اطلاعات پراکنده نیز تعیینکننده است. در سنت هایک، بازار یک ماشین مرکزی با آگاهی کامل نیست، بلکه سازوکاری است برای هماهنگ کردن دانشی که میان افراد مختلف پراکنده شده است. در معرفی مقالهی معروف او، The Use of Knowledge in Society، توضیح داده میشود که نقش قیمتها در این است که دانشی پراکنده درباره تقاضای مصرفکننده و در دسترس بودن منابع را منتقل کنند و محاسبهی اقتصادی عقلانی را ممکن سازند. به بیان سادهتر، بازار فقط محل مبادله نیست؛ نوعی سازوکار پردازش اطلاعات است. از همینجا میتوان فهمید که چرا قیمتها، انتظارات و رفتارها بهصورت پیوسته همدیگر را شکل میدهند و چرا تحلیل اقتصادی نمیتواند فقط خطی و از بالا به پایین باشد.
این نگاه در سالهای اخیر حتی در ادبیات بانکهای مرکزی نیز پررنگتر شده است. بانک انگلستان در یکی از متون فنی خود تصریح میکند که سیستمهای اقتصادی و مالی مدرن بهتر است نه بهصورت شبکههای ساده، بلکه بهمثابه یک «system of systems» پیچیده و سازگارشونده فهمیده شوند؛ مجموعهای از زیرسیستمهای درهمتنیده که فهم تعامل میان آنها برای پایش ریسک سیستمی حیاتی است. در خلاصهی یک فصل کمبریجی درباره اقتصاد و بانکداری مرکزی نیز همین نکته با صراحت بیشتری آمده است: تصور اقتصاد بهعنوان یک ماشین ساده، باثبات و کاملاً قابلکنترل، فرضی نادرست و حتی خطرناک است؛ اقتصاد، در واقع، یک سیستم پیچیده و سازگارشونده شبیه بسیاری از سیستمهای طبیعت و جامعه است. این تغییر زبان، فقط نظری نیست؛ به ما میگوید که رفتار اقتصادی حاصل برهمکنشهای غیرخطی، بازخوردها، تاخیرها و سازگاری مستمر کنشگران است.
در همین مسیر، اقتصاد رفتاری نیز از یک نقد دانشگاهی به یک ابزار عملی سیاستگذاری تبدیل شده است. OECD «بینشهای رفتاری» را رویکردی میداند که با تکیه بر روانشناسی، علوم شناختی و آزمونهای تجربی، کشف میکند انسانها در واقع چگونه انتخاب میکنند، نه اینکه در مدلهای کلاسیک چگونه «باید» انتخاب کنند. همین نهاد گزارش میکند که اکنون بیش از ۲۰۰ نهاد یا واحد رسمی مرتبط با بینشهای رفتاری در بخش عمومی وجود دارد و نمونههای متعددی از کاربرد این رویکرد در چرخه سیاستگذاری ثبت شده است. این یعنی اقتصاد، در سطح عمل, بیش از پیش به دانشی برای طراحی انتخاب، کاهش خطاهای رفتاری و ساختن سیاستهای سازگار با رفتار واقعی انسانها تبدیل شده است.
اگر این منابع را کنار هم بگذاریم، اقتصاد مدرن را میتوان بهصورت موجهی بهعنوان یک سیستم تصمیمگیری در شرایط عدمقطعیت فهمید؛ سیستمی که در آن کمیابی، اطلاعات پراکنده، محدودیت شناختی، انتظارات، قیمتها و نهادها همزمان بر نتیجه اثر میگذارند. این تعبیر یک استنباط ترکیبی از کار رابینز، سایمون، کانمن، هایک و ادبیات پیچیدگی است، اما استنباطی است که با جهتگیری غالب پژوهشها سازگار است. در چنین نگاهی، جریان سرمایه و ارزش فقط از منابع کمیاب ساخته نمیشود؛ از کیفیت تصمیمهایی ساخته میشود که این منابع را میان گزینههای ممکن توزیع میکنند.
برای سازمانها، معنای این جمعبندی بسیار مهم است. بسیاری از شکستهای مالی نه از فقر منابع، بلکه از معماری ضعیف تصمیم پدید میآیند: اطلاعات دیر میرسد، انگیزهها ناهماهنگاند، افق زمانی کوتاه است، ساختار سنجش خطا را پنهان میکند، یا سوگیریهای انسانی بدون مهار باقی میمانند. خود نوبل درباره سایمون تصریح میکند که نظریههای او درک ما را از برنامهریزی، بودجهبندی و کنترل تقویت کردهاند؛ یعنی دقیقاً همان ناحیهای که اقتصاد، مدیریت و طراحی سازمان به هم میرسند. از این منظر، «اقتصاد» دیگر یک حوزهی جدا از مدیریت، فناوری یا هوش مصنوعی نیست؛ بلکه بخشی از یک معماری بزرگترِ تصمیم است. این همان چیزی است که در زبان EMPY نیز دیده میشود: اقتصاد، سیستمها و هوش، سه جزیرهی جدا نیستند؛ سه لایه از یک مسئله واحدند، یعنی چگونه در جهانی پیچیده، انتخابهای بهتر بسازیم.